حکایت ( زن زیبا و باغ و کتاب )

شخصی را زنی بود با جمال و خدمتكار ، و باغی و كتابی . روزی به باغ می رفت و كتاب می خواند و روزی با زن می نشست . چون مرگ نزدیك شد ، باغ را گفت :تو را آب دادم و آبادان داشتم . امروز من می روم ، با من چه خواهی كرد ؟ از باغ آوازی آمد كه مرا پای نباشد كه با تو بیایم و چون تو بروی ، دیگری خواهد آمد و در من آسود . مرد از باغ نومید شد .

پس رو به زن كرد و گفت : من عمر در سر تو كردم و از بهر تو رنج ها كشیدم . امروز بخواهم رفت . چه كنی ؟ گفت تا زنده باشی خدمت كنم و اگر بمیری ، جزع و فریاد كنم و چون تو را ببرند ،تا لب گور با تو  بیایم و چون در خاك پنهان شوی ، در خاك نیایم ؛ اما بنالم و بگریم و باز گردم و شوهری دیگر كنم . مرد از وی نیز نومید شد .

روی به كتاب كرد و گفت : بخواهم رفت . چه خواهی كرد ؟ گفت با تو باشم و اگر در گور شوی ، مونس تو باشم و چون قیامت شود ، دستگیر تو شوم و هرگز تو را تنها نگذارم .





موضوع: حکایت های خواندنی، برچسب ها: حکایت ( زن زیبا و باغ و کتاب )،
[ دوشنبه 6 بهمن 1393 ] [ 09:00 قبل از ظهر ] [ ابراهیم قربانی نهرخلجی ]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic