تبلیغات
طلبه ظرفشور - مطالب حکایت های خواندنی

شخصی قصد سفر به منظور تجارت داشت خدمت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)آمد و استخاره كرد استخاره بد آمد ولی او آن را نادیده گرفت و به مسافرت تجارتی رفت و اتفاقاً سود فراوانی هم به دست آورد .وقتی باز گشت خدمت امام صادق(علیه السلام) رفت و گفت یادتان هست كه برایم استخاره كردید و بد آمد اما من آن را نادیده گرفتم وبه سفر تجارتی كه قصد داشتم رفتم و سود فراوانی هم به دست آوردم حضرت به او فرمودند یادت هست در این سفر در فلان منزل خسته بودی نماز مغرب و عشاء را كه خواندی شام خوردی و خوابیدی و هنگامی كه بیدار شدی آفتاب صبح زده بود و نماز صبح تو قضا شد ؟

 با شرمندگی عرض كرد آری یا بن رسول الله(صلی الله علیه وآله) حضرت فرمود : اگر خداوند متعال دنیا و هر آنچه در آن است را به تو داده بود ، جبران آن خسارت معنوی نمی شد .

داستان و حكایت های نماز صفحة 57




طبقه بندی: حکایت های خواندنی،

تاریخ : دوشنبه 20 شهریور 1396 | 10:19 بعد از ظهر | نویسنده : ابراهیم قربانی نهرخلجی | نظرات

سه تن در رهی می رفتند ؛ یكی مسلمان و آن دو دیگر ، مسیحی و یهودی . در راه درهمی چند یافتند . به شهری رسیدند درهم ها بدادند و حلوا خریدند . شب از نیمه شب گذشته بود و همگی گرسنه بودند ، اما حلوا جز یك نفر را سیر نمی كرد . یكی گفت : امشب را نیز گرسنه بخوابیم هر كه خواب نیكو دید ، این حلوا ، فردا طعام او باشد . هر سه خوابیدند . و مسلمان نیمه شب برخاست همه حلوا بخورد و دوباره بخوابید .

صبح شد عیسوی گفت : دیشب به خواب دیدم كه عیسی مرا تا آسمان چهارم بالا برد و در خانه خود نشاند . خوابی از این نیكو تر نباشد . حلوا نصیب من است .

 یهودی گفت : خواب من نیكو تر است . موسی را دیدم كه دست من گرفته بود و می برد . از همه آسمانها گذشتیم تا به بهشت رسیدیم . در میان راه تو را دیدم كه در آسمان چهارم آرمیده ای .

ولی مسلمان گفت : دوش محمد (صلی الله علیه و آله) به خواب من آمد و گفت : ای بیچاره ! آن یكی را عیسی به آسمان چهارم برد و آن دگر را موسی به بهشت ، تو محروم و بیچاره مانده ای . باری اكنون كه از آسمان چهارم و بهشت باز مانده ای ، بر خیز به همان حلوا رضایت ده . آنگاه برخواستم و حلوا را بخوردم كه من نیز نصیبی داشته باشم .

 رفیقان همراهش گفتند : و الله كه خواب خوش ، آن بود كه تو دیدی . آنچه ما دیدیم همه خیالات باطل بود .

حکایت پارسایان به نقل از مقالات شمس صفحة 107 





طبقه بندی: حکایت های خواندنی،
برچسب ها: حکایت،

تاریخ : دوشنبه 5 مرداد 1394 | 09:14 قبل از ظهر | نویسنده : ابراهیم قربانی نهرخلجی | نظرات

در حدیث معتبر از امام محمد باقر (علیه السلام) منقول است كه در میان بنی اسرائیل مرد عابدی بود به هر كاری كه متوجه می شد زیان می یافت و كار دنیا بر او بسته شده بود زنش به او نفقه می داد تا آن كه نزد زنش نیز چیزی نماند پی روزی گرسنه شد و زن هیچ در خانه نیافت به غیر از یك پیله از رشته خود به شوهرش داد و گفت جز این نزد من چیزی نمانده است این را ببر و بفروش و از آن برای ما طعامی بخر كه بخوریم چون آن را به بازار آورد دید كه مشتریان برخواسته اند و بازار را بسته اند  پس برگشت و گفت می روم به نزد این دریا و وضو می سازم و آبی به خود می ریزم و برمی گردم چون به كنار دریا آمده صیادی را دید كه دامی به دریا افكنده بود و بیرون آورده بود و در دام او هیچ نبود مگر ماهی زبونی كه مدتی مانده بود و فاسد شده بود  پس عابد گفت بفروش به من ماهی خود را كه در عوض این ریسمان را به تو دهم كه از برای دام خود به آن منتفع شوی . پس ماهی را گرفت و ریسمان را داد و به خانه برگشت و به زن خود آنچه گذشته بود نقل كرد . چون زن شكم ماهی را شكافت در جوف آن مروارید بزرگی یافت و شوهرش را طلبید و مروارید را به او نمود و عابد آن را گرفت و به بازار رفت و آن را به مبلغ بیست هزار درهم فروخت و برگشت و مال را در خانه گذاشت پس ناگاه سائلی به در خانه آمد و گفت ای اهل خانه تصدق نمائید بر مسكین تا خدا شما را رحم كند .

آن مرد عابد گفت : داخل شو چون داخل شد یك از دو كیسه را به او داد . پس زنش گفت سبحان الله به یك دفعه نصف توانگری ما را بر طرف كردی . پس از اندك زمانی كه گذشت همان سائل برگشت و در زد عابد گفت داخل شو سائل آمد و كیسه زر را به جای خود گذاشت و گفت بخور بر تو گوارا باد . من ملكی بودم از ملائكه ـ حق تعالی مرا فرستاده بود كه تو را امتحان نمایم كه چگونه شكر نعمت به جای آوری پس خدا شكر تو را پسندیده .

حیات القلوب جلد 2 صفحة210




طبقه بندی: حکایت های خواندنی،
برچسب ها: حکایت ( امتحان عابد )،

تاریخ : شنبه 23 خرداد 1394 | 06:44 بعد از ظهر | نویسنده : ابراهیم قربانی نهرخلجی | نظرات

مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگی‌اش رسیده بود کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد:

تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم نه برای برادر زاده‌ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران.

 اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آنرا نقطه گذاری کند . پس تکلیف آن همه ثروت چه می‌شد ؟

برادر زاده او تصمیم گرفت ، آن را اینگونه تغییر دهد :

تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم ؟ نه ! برای برادر زاده‌ام . هرگز به خیاط . هیچ برای فقیران .

خواهر او که موافق نبود آن را اینگونه نقطه‌گذاری کرد :

تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم . نه برای برادر زاده‌ام . هرگز به خیاط . هیچ برای فقیران .

خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد و آن را به روش خودش نقطه‌گذاری کرد:

تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه . برای برادرزاده‌ام؟ هرگز . به خیاط . هیچ برای فقیران.

پس از شنیدن این ماجرا فقیران شهر جمع شدند تا نظر خود را اعلام کنند:

تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه . برای برادر زاده‌ام ؟ هرگز . به خیاط ؟ هیچ . برای فقیران .




طبقه بندی: حکایت های خواندنی،
برچسب ها: حکایت ( وصیت مرد ثروتمند )،

تاریخ : شنبه 5 اردیبهشت 1394 | 08:00 قبل از ظهر | نویسنده : ابراهیم قربانی نهرخلجی | نظرات

شخصی از انصار (مسلمین مدینه) به حضور حضرت امام حسین(علیه السلام)برای درخواست كمك مالی آمد و تقاضای كمك كرد . حضرت امام حسین(علیه السلام) فرمود :

ای برادر انصاری ، آبرو و شخصیت خود را از سؤال رو در رو ، حفظ كن ، درخواست خود را در نامه ای بنویس من به خواست خدا آنچه  را كه موجب شادی تو است انجام خواهم داد  . مرد انصاری در نامه ای نوشت : ای حسین(علیه السلام) پانصد دینار به فلانی بدهكارم و او اصرار می كند كه طلبش را بپردازم با او صحبت كن تا وقتی كه پول دار شدم صبر كند . وقتی امام حسین(علیه السلام) نامه را خواندند به منزل تشریف بردند و كیسه ای حاوی هزار دینار آوردند و به آن مرد انصاری دادند و فرمودند :

با پانصد دینار بدهی خود را بپرداز و با پانصد دینار دیگر زندگی خود را سر و سامان بده و حاجت خود را جز به سه نفر نگو :

دیندار ـ جوانمرد ـ صاحب اصالت خانوادگی چرا كه در مورد آدم دیندار دین نگهدار اوست و مانع آن است كه آبروی تو را ببرد ، در مورد جوانمرد او به خاطر جوانمردی حیا و شرم می كند و در مورد كسی كه اصالت خانوادگی دارد او به خاطر نیازت ، آبروی تو رت نمی ریزد بلكه شخصیت تو را حفظ می كند و بدون بر آوردن حاجتت رد نمی شود .  

داستان دوستان جلد 2 صفحة 167 به نقل از نهج الشهاده صفحة 305





طبقه بندی: حکایت های خواندنی،
برچسب ها: حکایت،

تاریخ : یکشنبه 23 فروردین 1394 | 09:09 بعد از ظهر | نویسنده : ابراهیم قربانی نهرخلجی | نظرات

شخصی در بنی اسرائیل فاسد بود به طوری كه بنی اسرائیل او را از خود راندند . روزی آن شخص به راهی می رفت به عابدی برخورد كرد كه كبوتری بر بالای سر او پرواز می كند و سایه بر او انداخته است . پیش خود گفت : من رانده شده هستم و او عابد است اگر من نزد او بنشینم امید می رود كه خدا به بركت او به من هم رحم كند .

این بگفت و نزد عابد رفت و همان جا نشست . عابد وقتی او را دید با خود گفت : من عابد هستم و این شخص فاسد است او بسیار مطرود و حقیر و خوار است . چگونه كنار من بنشیند ، از او رو گردانید و گفت : از نزد من برخیز .

خداوند به پیامبر آن زمان وحی فرستاد كه نزد آن دو نفر برو و بگو اعمال خود را از سر گیرند . زیرا من تمام گناهان آن فاسد را بخشیدم و اعمال آن عابد را ( به خاطر خود بینی و تحقیر آن شخص ) محو كردم .





طبقه بندی: حکایت های خواندنی،
برچسب ها: حکایت (عاقبت خود بینی عابد )،

تاریخ : دوشنبه 20 بهمن 1393 | 08:10 قبل از ظهر | نویسنده : ابراهیم قربانی نهرخلجی | نظرات

شخصی را زنی بود با جمال و خدمتكار ، و باغی و كتابی . روزی به باغ می رفت و كتاب می خواند و روزی با زن می نشست . چون مرگ نزدیك شد ، باغ را گفت :تو را آب دادم و آبادان داشتم . امروز من می روم ، با من چه خواهی كرد ؟ از باغ آوازی آمد كه مرا پای نباشد كه با تو بیایم و چون تو بروی ، دیگری خواهد آمد و در من آسود . مرد از باغ نومید شد .

پس رو به زن كرد و گفت : من عمر در سر تو كردم و از بهر تو رنج ها كشیدم . امروز بخواهم رفت . چه كنی ؟ گفت تا زنده باشی خدمت كنم و اگر بمیری ، جزع و فریاد كنم و چون تو را ببرند ،تا لب گور با تو  بیایم و چون در خاك پنهان شوی ، در خاك نیایم ؛ اما بنالم و بگریم و باز گردم و شوهری دیگر كنم . مرد از وی نیز نومید شد .

روی به كتاب كرد و گفت : بخواهم رفت . چه خواهی كرد ؟ گفت با تو باشم و اگر در گور شوی ، مونس تو باشم و چون قیامت شود ، دستگیر تو شوم و هرگز تو را تنها نگذارم .




طبقه بندی: حکایت های خواندنی،
برچسب ها: حکایت ( زن زیبا و باغ و کتاب )،

تاریخ : دوشنبه 6 بهمن 1393 | 09:00 قبل از ظهر | نویسنده : ابراهیم قربانی نهرخلجی | نظرات

كفتاری آهویی را پشت خری دید گفت: مرا بر ترك خویش سوار نمی كنی؟سوارش كرد و گفت خرت چه چابك است!كمی رفتند گفت:خرمان چه چابك است! آهو گفت پیش از آن كه بگویی خرم چه چابك است پیاده شو من حریص تر از تو ندیده ام .




طبقه بندی: حکایت های خواندنی،
برچسب ها: حکایت ( کفتار حریص)،

تاریخ : پنجشنبه 20 آذر 1393 | 12:01 قبل از ظهر | نویسنده : ابراهیم قربانی نهرخلجی | نظرات

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد :

من کور هستم. لطفا کمک کنید .

روزنامه نگار خلّاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت، فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود .

روزنامه نگار چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد .

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است ، مرد کور از صدای قدم های روزنامه نگار او را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است .

روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود ،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد .  

امروز بهار است ، ولی من نمی توانم آن را ببینم .




طبقه بندی: حکایت های خواندنی،
برچسب ها: حکایت ( روزنامه نگار و فرد نابینا )،

تاریخ : دوشنبه 3 آذر 1393 | 12:00 قبل از ظهر | نویسنده : ابراهیم قربانی نهرخلجی | نظرات

روزی متوکل بیمار شد و نذر کرد که اگر شفا یابد ، تعداد« کثیری » سکه، درراه خدا صدقه دهد . هنگامی که بهبود یافت ، فقها را گرد آورد و پرسید چند دینار باید صدقه بدهم که « کثیر» محسوب شود ؟

فقها در این باره فتاوای مختلف دادند . متوکل ناگزیر ،مسئله را از امام هادی سوال کرد . امام پاسخ داد که باید هشتادو سه دینار بپردازی . فقها از این فتوا تعجب کردند و به متوکل گفتند : از امام بپرسید این فتوا را براساس چه مدرکی داده است . متوکل موضوع را با امام مطرح کرد . حضرت فرمودند : خداوند در قرآن می فرماید : « لقد نصرکم الله فی مواطن کثیره » ( خداوند شما مسلمانان را در موارد کثیر یاری کرده است ) ( سوره توبه ، آیه 25) وهمه خاندان ما روایت کرده اند که جنگ ها و سریه ها ی زمان پیامبر اسلام ، هشتادو سه جنگ بوده است . پس منظور از کثیر ، هشتادو سه می باشد .

سیره پیشوایان صفحة 600




طبقه بندی: حکایت های خواندنی،
برچسب ها: حکایت ( نذر متوکل )،

تاریخ : دوشنبه 19 آبان 1393 | 11:24 بعد از ظهر | نویسنده : ابراهیم قربانی نهرخلجی | نظرات

روزی یک نفر مسیحی را که با زن مسلمانی زنا کرده بود نزد متوکل آوردند. متوکل خواست در مورد او حد شرعی اجرا شود ، در این هنگام مسیحی اسلام آورد. یحیی بن اکثم قاضی القضات گفت که اسلام آوردن او کفر و عملش را از میان برده و نباید حد در مورد او اجرا شود. برخی از فقها گفتند باید سه بار در مورد او حد جاری شود و بعضی دیگر به گونه ای دیگر فتوا دادند .

وجود اختلاف فتوا و آراء متوکل را مجبور کرد تا از امام هادی (ع) سؤال کند ، مسئله را در محضر امام مطرح کردند . امام (ع) پاسخ دادند که آنقدر باید شلاق بخورد تا بمیرد .

فتوای امام با مخالفت شدید یحیی بن اکثم و فقهای دیگر روبرو شده و گفتند : این فتوا در هیچ آیه و روایتی وجود ندارد و از متوکل خواستند که نامه ای به امام نوشته و مدرک این فتوا را بپرسد. متوکل موضوع را به امام نوشت . امام (ع) در پاسخ پس از بسم الله چنین نوشتند : هنگامی که قهر و قدرت ما را دیدند گفتند به خدای یگانه ایمان آوردیم و به بت ها و عناصری که آنها را شریک خدا قرار داده بودیم ، کافر شدیم ولی ایمانشان به هنگام دیدن قهر و قدرت ما سودی ندارد . این سنت و حکم الهی است که در میان بندگان وی جاری است و پیروان باطل در چنین شرایطی زیان کار شدند .

متوکل پاسخ مستدل امام را پذیرفت و دستور داد حد زناکار طبق فتوای امام اجرا شود. در واقع امام با ذکر این آیه شریفه از سوره غافر آیه 84 تا 85 ، به آنان فهماند که همان طور که ایمان مشرکان عذاب خدا را از آنان بازنداشت ، اسلام آوردن این مسیحی نیز حد را ساقط نمی کند .

سیره پیشوایان صفحة 599




طبقه بندی: حکایت های خواندنی،
برچسب ها: حکایت ( کیفر مسیحی زناکار )،

تاریخ : جمعه 18 مهر 1393 | 08:47 قبل از ظهر | نویسنده : ابراهیم قربانی نهرخلجی | نظرات

كسی از خدا گنج بی رنج خواست . بسی التجا كرد و دعا خواند و اشك ریخت . شبی در خواب دید كه فرشته ای به او می گوید : فردا به گورستان شهر رو . آنجا بر مزار فلان آدم بایست و رو جانب مشرق كن تیری در كمان بگذار و بینداز . هر جا تیر افتد آنجا گنج است .

از خواب بر خاست و چنان كرد كه در خواب دیده بود ، اما گنجی نیافت . خبر به پادشاه رسید . او نیز تیر اندازانی گمارد تا تیر به مشرق اندازند و هر جا تیر ها می افتاد می كندند باز گنجی یافت نشد . مرد فقیر به خانه آمد و به درگاه خدا نالید كه پس از عمری مرا گنجی نمودی اما باز ندادی .

گنج نیافتم و رسوای شهر نیز شدم . خوابید و دوباره همان فرشته را به خواب دید . گفت آنچه گفتی به جا آوردم اما گنج نیافتم . فرشته گفت : نه آنچه ما گفتیم به جا نیاوردی ، آنچه خود پنداشتی ، كردی . ما گفتیم كه تیر در كمان بگذار  نگفتیم كمان را بكش . اگر تیر در كمان می گذاشتی و رها می كردی ، تیر پیش پای تو می افتاد و تو گنج را زیر پای خود می یافتی صبح برخاست و این بار همان كرد كه در خواب به او الهام شده بود . گنج یافت و دانست كه هر چه از خیر و نیكی است نزدیك است و مردمان بی سبب به راههای دور می روند تا خیری كسب كنند یا توشه ای برای آخرت بیندوزند . 




طبقه بندی: حکایت های خواندنی،
برچسب ها: حکایت ( گنج بی رنج )،

تاریخ : چهارشنبه 2 مهر 1393 | 05:56 بعد از ظهر | نویسنده : ابراهیم قربانی نهرخلجی | نظرات

چوپانی به وزارت رسید . هر روز بامداد بر می خواست و كلید بر می داشت و در خانه پیشین خود باز می كرد و ساعتی را در خانه چوپانی خود می گذراند . سپس بیرون می آمد و به نزد امیر می رفت شاه را خبر دادند كه وزیر هر روز صبح به خلوتی می رود و هیچ كس را از كار او آگاهی نیست . امیر را میل بر آن شد تا بداند كه در آن خانه چیست . روزی ناگاه از پس وزیر (چوپان ) بدان خانه در آمد . وزیر را دید كه پوستین چوپانی بر تن كرده و عصای چوپانان به دست گرفته و آواز چوپانی می خواند . امیر گفت : ای وزیر ! این چیست كه می بینم؟وزیر گفت : هر روز بدین جا می آیم تا ابتدای خویش را فراموش نكنم و به غلط نیفتم ،  كه هر كه روزگار ضعف ، به یاد آرد ، در وقت توانگری به غرور نغلتد .

امیر انگشتری خود از انگشت بیرون كرد و گفت : بگیر و در انگشت كن ؛ تا كنون وزیر بودی اكنون   امیری




طبقه بندی: حکایت های خواندنی،
برچسب ها: حکایت ( چوپانی که به وزارت رسید )،

تاریخ : چهارشنبه 2 مهر 1393 | 05:52 بعد از ظهر | نویسنده : ابراهیم قربانی نهرخلجی | نظرات

شخصی را زنی بود با جمال و خدمتكار ، و باغی و كتابی . روزی به باغ می رفت و كتاب می خواند و روزی با زن می نشست . چون مرگ نزدیك شد ، باغ را گفت :تو را آب دادم و آبادان داشتم . امروز من می روم ، با من چه خواهی كرد ؟ از باغ آوازی آمد كه مرا پای نباشد كه با تو بیایم و چون تو بروی ، دیگری خواهد آمد و در من آسود . مرد از باغ نومید شد .

پس رو به زن كرد و گفت : من عمر در سر تو كردم و از بهر تو رنج ها كشیدم . امروز بخواهم رفت . چه كنی ؟ گفت تا زنده باشی خدمت كنم و اگر بمیری ، جزع و فریاد كنم و چون تو را ببرند ،تا لب گور با تو  بیایم و چون در خاك پنهان شوی ، در خاك نیایم ؛ اما بنالم و بگریم و باز گردم و شوهری دیگر كنم . مرد از وی نیز نومید شد .

روی به كتاب كرد و گفت : بخواهم رفت . چه خواهی كرد ؟ گفت با تو باشم و اگر در گور شوی ، مونس تو باشم و چون قیامت شود ، دستگیر تو شوم و هرگز تو را تنها نگذارم .




طبقه بندی: حکایت های خواندنی،
برچسب ها: حکایت ( همراه همیشگی )،

تاریخ : چهارشنبه 2 مهر 1393 | 05:48 بعد از ظهر | نویسنده : ابراهیم قربانی نهرخلجی | نظرات

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

  • paper | خرید بک لینک | فروش بک لینک