شخصی را زنی بود با جمال و خدمتكار ، و باغی و كتابی . روزی به باغ می رفت و كتاب می خواند و روزی با زن می نشست . چون مرگ نزدیك شد ، باغ را گفت :تو را آب دادم و آبادان داشتم . امروز من می روم ، با من چه خواهی كرد ؟ از باغ آوازی آمد كه مرا پای نباشد كه با تو بیایم و چون تو بروی ، دیگری خواهد آمد و در من آسود . مرد از باغ نومید شد .

پس رو به زن كرد و گفت : من عمر در سر تو كردم و از بهر تو رنج ها كشیدم . امروز بخواهم رفت . چه كنی ؟ گفت تا زنده باشی خدمت كنم و اگر بمیری ، جزع و فریاد كنم و چون تو را ببرند ،تا لب گور با تو  بیایم و چون در خاك پنهان شوی ، در خاك نیایم ؛ اما بنالم و بگریم و باز گردم و شوهری دیگر كنم . مرد از وی نیز نومید شد .

روی به كتاب كرد و گفت : بخواهم رفت . چه خواهی كرد ؟ گفت با تو باشم و اگر در گور شوی ، مونس تو باشم و چون قیامت شود ، دستگیر تو شوم و هرگز تو را تنها نگذارم .




طبقه بندی: حکایت های خواندنی،
برچسب ها: حکایت ( همراه همیشگی )،

تاریخ : چهارشنبه 2 مهر 1393 | 06:48 بعد از ظهر | نویسنده : ابراهیم قربانی نهرخلجی | نظرات

كفتاری آهویی را پشت خری دید گفت: مرا بر ترك خویش سوار نمی كنی؟سوارش كرد و گفت خرت چه چابك است!كمی رفتند گفت:خرمان چه چابك است! آهو گفت پیش از آن كه بگویی خرم چه چابك است پیاده شو من حریص تر از تو ندیده ام .




طبقه بندی: حکایت های خواندنی،
برچسب ها: حکایت ( کفتار حریص )،

تاریخ : چهارشنبه 2 مهر 1393 | 06:45 بعد از ظهر | نویسنده : ابراهیم قربانی نهرخلجی | نظرات

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد:

من کور هستم. لطفا کمک کنید .

روزنامه نگار خلّاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت، فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.

روزنامه نگار چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است ، مرد کور از صدای قدم های روزنامه نگار او را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است!

روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود ، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

امروز بهار است ، ولی من نمی توانم آن را ببینم !!!!!




طبقه بندی: حکایت های خواندنی،
برچسب ها: حکایت ( دل كندن از نعمت دنیا )،

تاریخ : چهارشنبه 2 مهر 1393 | 06:40 بعد از ظهر | نویسنده : ابراهیم قربانی نهرخلجی | نظرات

گویند صاحبدلی ، برای اقامه نماز به مسجدی رفت . نماز گزاران همه او را شناختند ؛ پس از او خواستند كه پس از نماز ، بر منبر رود و پند گوید . پذیرفت . نماز جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوی او بود . مرد صاحب دل برخواست و بر پله نخست منبر نشست . بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود . آنگاه خطاب به جماعت گفت : «مردم هر كس از شما كه میداند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد برخیزد » كسی برنخواست . گفت : « حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است ، برخیزد » باز كسی بر نخواست . گفت : « شگفتا از شما كه به ماندن اطمینان ندارید ؛ اما برای رفتن نیز آماده نیستید .

حکایت پارسایان به نقل از گزیده تذكرة الاولیاء صفحة 147




طبقه بندی: حکایت های خواندنی،
برچسب ها: حکایت،

تاریخ : پنجشنبه 16 مرداد 1393 | 02:43 بعد از ظهر | نویسنده : ابراهیم قربانی نهرخلجی | نظرات

گویند شغالی ،‌چند پر طاووس بر خود بست و سر و روی خویش را آراست و میان طاووسان در آمد . طاووس ها او را شناختند و با منقار خود بر او زخم ها زدند .

شغال از میان آن ها گریخت و به جمع همجنسان خود بازگشت ؛ اما گروه شغالان نیز او را به جمع خود راه ندادند و روی خود را از او برمی گرداندند . شغالی نرمخوی و جهاندیده ، نزد شغال خود خواه و  فریبكار آمد و گفت : « اگر به آنچه بودی و داشتی ، قناعت می كردی ، نه منقار طاووسان بر بدنت فرود می آمد و نه نفرت همجنسان خود را بر می انگیختی . آن باش كه هستی و خویشتن را بهتر و زیباتر و مطبوع تر از آنچه هستی ، نشان مده كه به اندازه بود ، باید نمود .

حکایت پارسایان به نقل از قصص و تمثیلات مثنوی صفحة 92




طبقه بندی: حکایت های خواندنی،
برچسب ها: حکایت،

تاریخ : پنجشنبه 16 مرداد 1393 | 02:41 بعد از ظهر | نویسنده : ابراهیم قربانی نهرخلجی | نظرات

آورده اند : سلطان محمود غزنوی روزی فرستاده ای به ماوراء النّهر ، نزد بغرا خان فرستاد . در نامه نوشته  بود خداوند می فرماید : « إنَّ اَكْرَمَكُم عِندَ اللهِ اَتْقیكُمْ »: بزرگوارترین شما نزد خداوند با تقواترین  شماست .(بخشی از آیه 13 سوره حجرات ) و اندیشمندان و نكته سنجان بر آنند كه این آیه برای رفع اتهام  نادانی مورد استفاده قرار می گیرد . زیرا برای روان انسان هیچ كمبودی بد تر و پست تر از نادانی نیست و متن صریح قرآن نیز به درستی این ادّعا  گواهی می دهد در جایی كه می فرماید : « و الّذینَ اُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ » خداوند مقام دانشمندان را رفیع می گرداند .(بخشی از آیه 11 سوره مجادله)

به همین دلیل از فقهای ماوراء النّهر و دانشمندان مشرق زمین و خردمندان دربار بغراخان می خواهیم كه از میان پرسش های مهم ، تنها به این موارد پاسخ دهند :

 نبوت چیست ؟ ولایت چیست ؟ دین چیست ؟ اسلام چیست ؟ ایمان چیست ؟ احسان چیست ؟ تقوا چیست ؟ امر به معروف چیست ؟ نهی از منكر چیست ؟ صراط چیست ؟ میزان چیست ؟ رحم چیست ؟ شفقت چیست ؟ عدل چیست ؟ فضل چیست ؟

وقتی این نامه به دست بغراخان رسید و از محتوای آن آگاه شد ، فقهای ماوراء النّهر را از گوشه و كنار فرا خواند و به آنان مشورت كرد . چند تن از فقهای برجسته و بزرگ ماوراء النّهر پذیرفتند كه در پاسخ سلطان محمود غزنوی كتابی بنویسند و در ضمن مطالب آن كتاب پرسش های او را پاسخ و برای این كار چهار ماه مهلت خواستند .

گویند این مهلت از چند جهت مضرّ بود مهم تر از همه آنكه رفت و آمد آن همه پیك و قاصد و تأمین هزینه زندگی فقها بسیار سنگین بود . تا اینكه محمد عبده كه دبیر بغراخان و مردی دانا و آگاه ، در سرودن شعر و نگارش نثر استاد و سخنوری شیوا سخن بود . گفت من در دو كلمه همة پرسش ها را پاسخ می دهم به صورتی كه دانشمندان و اسلام شناسان مشرق زمین پاسخ مرا بپذیرند و بپسندند .

پس قلم برداشت و در پایان پرسش های سلطان محمود غزنوی چنانكه احكام شرعی را می نویسند نوشت پیامبر(صلی الله علیه و آله) می فرماید‌ : « التَّعظِیمُ لِأمْرِ اللهِ وَ الشَّفَقَةُ عَلَی خَلْقِ اللهِ » «بزرگ داشتن فرمان خداوند و مهربانی با خلق خدا » .

فقهای ماوراء النّهر از تعجب انگشت به دهان گرفتند و شگفت زده شدند . گفتند همین است پاسخ كامل و همین است سخن شامل .

بغراخان از اینكه این كار به دست دبیر انجام شد و هیچ نیازی به فقها نبود ، سخت آشفته شد . وقتی پاسخ در غزنین به دست محمود غزنوی رسید همه آن را پسندیدند .

چهار مقاله ، چهل حكایت صفحة 59




طبقه بندی: حکایت های خواندنی،
برچسب ها: حکایت،

تاریخ : جمعه 10 مرداد 1393 | 12:08 قبل از ظهر | نویسنده : ابراهیم قربانی نهرخلجی | نظرات

مگسی بر پر كاهی نشست كه آن پر كاه بر ادرار خری روان بود . مگس مغرورانه بر ادرار خر كشتی میراند و می گفت من علم دریا نوردی و كشتی رانی خوانده ام . در این كار بسیار تفكر كرده ام ببینی این دریا و این كشتی را و مرا كه چگونه كشتی می رانم او در ذهن كوچك خود بر سر دریا كشتی می راند آن ادرار دریای بی ساحل به نظرش می آمد و آن برگ كاه كشتی بزرگ زیرا آگاهی و بینش او اندك بود . جهان هر كس به اندازه ذهن و بینش اوست . آدم مغرور و كج اندیش مانند این مگس است .و ذهنش به اندازه درك ادرار الاغ و برگ كاه .

حكایات مثنوی به نثر صفحة 43




طبقه بندی: حکایت های خواندنی،
برچسب ها: حکایت،

تاریخ : چهارشنبه 8 مرداد 1393 | 06:17 بعد از ظهر | نویسنده : ابراهیم قربانی نهرخلجی | نظرات

فردی پس از مدّت ها ریاضت كشیدن و چله نشینی و متوسل شدن به علوم غریبه و اسرار حروف و اعداد به قصد دیدار حضرت مهدی (عج الله تعالی فرجه الشریف) نتیجه نگرفت .

روزی در یكی حالات معنوی كه داشت ، به او گفته شد دیدن امام زمان(علیه السلام) برای تو ممكن نیست مگر آن كه به فلان شهر سفر كنی . به عشق دیدار پس از مسافرت طاقت فرسا به آن شهر رسید و در آن جا نیز به چله نشینی و عبادت پرداخت تا این كه در روز سی و هفتم یا سی و هشتم به او گفتند : الآن حضرت بقیة الله (ارواحنا له الفداء) در بازار  آهنگران ، در مغازه ی پیر مردی قفل ساز نشسته اند هم اكنون  برخیز و به خدمت حضرت شرفیاب شو .

با اشتیاق از جا برخواست و به طرف دكان پیر مرد رفت وقتی رسید دید حضرت ولی عصر(عج الله تعالی فرجه الشریف)  آنجا نشسته اند و با پیر مرد گرم گرفته اند و سخنان محبت آمیز می فرمایند .همین كه سلام كردم حضرت پاسخ فرمودند و اشاره به سكوت كردند در این حال دید پیر زنی ناتوان و قد خمیده عصا زنان آمد و با دست لرزان قفلی را نشان داد و گفت : اگر ممكن است برای رضای خدا این قفل را سه شاهی بخرید . پیر مرد هفت شاهی آن را خرید .همین كه پیر زن رفت امام زمان(علیه السلام) به آن شخص فرمود : آقای عزیز این منظره را تماشا كردی ؟ این طور شوید تا ما سراغ شما بیاییم . چله نشینی لازم نیست به جفر (علم اعداد) متوسل شدن ، سودی ندارد عمل سالم داشته باشید و مسلمان باشید تا من بتوانم با شما همكاری كنم .

از همه این شهر من این پیر مرد را انتخاب كرده ام زیرا او دیندار است و خدا را می شناسد این هم امتحانی كه داد . از اول بازار این پیر زن عرض حاجت كرد و چون او را محتاج و نیازمند دیدند در مقام  آن بودند كه ارزان بخرند و هیچ كس حتی سه شاهی هم از او نخرید و این پیر مرد به هفت شاهی (قیمت واقعی آن) خرید . هفته ای نمی گذرد مگر آن كه من به سراغ او آیم و از او دلجویی و احوالپرسی كنم .

عنایات حضرت مهدی(علیه السلام) به علماء و طلاب صفحة  202   




طبقه بندی: حکایت های خواندنی،
برچسب ها: حکایت،

تاریخ : یکشنبه 5 مرداد 1393 | 02:21 قبل از ظهر | نویسنده : ابراهیم قربانی نهرخلجی | نظرات

امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) روزی با جمعی از اصحاب خود از كوچه ای عبور می كرد حضرت پیر زنی را دید كه با چرخ نخ ریسی خود مشغول رستن پنبه است .حضرت سؤال كردند ای پیر زن خدای خود را به چه چیزی شناختی ؟ پیر زن به جای جواب دست از دسته چرخ برداشت طولی نكشید پس از چند مرتبه دور زدن چزخ از حركت ایستاد . پیر زن گفت یا علی چرخی به این كوچكی برای گردش احتیاج به شخصی چون من  دارد آیا ممكن است افلاك با این عظمت و كرات به این بزرگی بدون مدبری دانا و حكیم و صانعی توانا و با نظم معینی به گردش افتد و از گردش خود باز نایستد .

علی(علیه السلام) رو به اصحاب خود كردند و فرمودند : مانند این پیر زن خدا را بشناسید .

1001 داستان از زندگانی امام علی(علیه السلام) 




طبقه بندی: حکایت های خواندنی،
برچسب ها: حکایت،

تاریخ : جمعه 3 مرداد 1393 | 02:52 قبل از ظهر | نویسنده : ابراهیم قربانی نهرخلجی | نظرات
بو علی در حواس و در فكر انسان فوق العاده ای بود و شعاع چشمش از دیگران بیشتر و شنوائی گوشش نیز تیز بود  به طوری كه مردم درباره او افسانه ها ساخته اند .

مثلاً می گویند هنگامی كه در اصفهان بود صدای چكش مسگرهای كاشان را می شنید شاگردش بهمن یار به او گفت : شما از افرادی هستید كه كه اگر ادعای پیغمبری بكنید مردم می پذیرند و واقعاًاز خلوص نیّت ایمان می آورند .

بو علی گفت : این حرف ها چیست ؟ تو نمی فهمی ؟بهمن یار گفت نه مطلب از همین قرار است . بو علی خواست عملاً به او نشان بدهد كه مطلب چنین نیست . در یك زمستان كه با یكدیگر در مسافرت بودند و برف زیادی هم آمده بود مقارن طلوع صبح كه مؤذن اذان می گفت بو علی بیدار بود و بهمن یار را صدا كرد. بهمن یار گفت : بله . بوعلی گفت برخیز ـ بهمن یار گفت چه كار دارید . بو علی گفت خیلی تشنه ام یك ظرف آب به من بده تا رفع تشنگی كنم بهمن یار شروع كرد استدلال كردن كه استاد خودتان طبیب هستید . بهتر می دانید معده وقتی در حال التهاب باشد اگر انسان آب سرد بخورد معده سرد می شود  و ایجاد مریضی می كند بوعلی گفت من طبیبم و شما شاگرد هستید من تشنه ام شما برای من آب بیاورید چكار دارید .

باز شروع كرد به استدلال كردن و بهانه آوردن درست است كه شما استاد هستید و لكن من خیر شما می خواهم من اگر خیر شما را مراعات كنم بهتر از این است كه امر شما را اطاعت كنم پس از آن كه بو علی برای او اثبات كرد كه برخواستن برای او سخت است . گفت من تشنه نیستم خواستم شمارا امتحان كنم . آیا یادت هست به من می گفتی چرا ادعای پیغمبری نمی كنی ؟ اگر ادعای پیغمبری بكنی مردم می پذیرند شما كه شاگرد من هستی و چند سال است پیش من درس خوانده ای می گویم آب بیاور نمی آوری و دلیل برای من می آوری . در حالی كه این شخص مؤذن پس از گذشت چند صد سال از وفات پیغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله) بستر گرم خودش را رها كرده و بالای مأذنه به آن بلندی رفته است تا آن كه ندای اشهد ان لا اله الا الله و اشهد انّ محمداً رسول الله را به عالم برساند او پیغمبر است نه من كه بو علی سینا هستم .

چهل داستان صفحة 7




طبقه بندی: حکایت های خواندنی،
برچسب ها: حکایت،

تاریخ : پنجشنبه 26 تیر 1393 | 07:58 بعد از ظهر | نویسنده : ابراهیم قربانی نهرخلجی | نظرات

پنج نفر را در حال زنا گرفته نزد عمر آوردند ، عمر دستور داد بر همه آنان حد جاری كنند ، اتفاقاً امیرالمؤمنین(علیه السلام) در آنجا حاضر و به قضیه ناظر بود پس به عمر رو كرده فرمود : این حكم كه درباره آنان گفتی صحیح نبود عمر گفت پس خودتان بر آنان اقامه حد كنید امام(علیه السلام) یكی را پیش كشید گردنش را زد و دومی را سنگسار نمود و به سومی صد تازیانه زد و به چهارمی پنجاه تازیانه و به پنجمی فقط چند تازیانه . عمر در حیرت شده و مردم نیز در شگفت عمر گفت یا اباالحسن بر پنج نفر كه همگی مرتكب یك جرم شده بودند پنج حد مختلف جاری كردی ؟ آن حضرت فرمود اما نفر اول كه گردنش را زدم كافر ذمی بود كه شرایط ذمه خارج شده و حكمش كشتن است . و نفر دوم كه او را سنگسار كردم خودش زن داشت و زنایش محصنه بود و حكمش سنگسار است . و نفر سوم كه به او صد تازیانه زدم زن نداشت و نفر چهارم كه نصف حد زدم غلام بود و حكمش نصف حد است .و نفر پنجم كه او را تعزیر نمودم دیوانه بود و حدی نداشت و لیكن لازم بود به چند تازیانه تنبیه شود .

بر گرفته از كتاب قضاوتهای امیرالمومنین علی(علیه السلام) نویسنده : آیت الله علامه حاج شیخ محمد تقی تستری




طبقه بندی: حکایت های خواندنی،
برچسب ها: حکایت،

تاریخ : چهارشنبه 25 تیر 1393 | 12:59 قبل از ظهر | نویسنده : ابراهیم قربانی نهرخلجی | نظرات

در شهری مسجدی بود و آن مسجد را مؤذنی كه بس ناخوش آواز بود . مسلمانان او را از گفتن اذان باز می داشتند اما او به اذان خود اعتقادی سخت داشت و ترك آن را روا نمی شمرد .

روزی در مسجد نشسته بود و وقت نماز را انتظار می كشید تا بر مناره رود و بانگ اذان در شهر افكند . ناگاه مردی به جانب او كرد . نزدش آمد و نشست .

گفت : مؤذن این مسجد تویی ؟

گفت : آری .

گفت : هر صبح و شام ، تو از این مسجد ، اذان می گویی ؟

گفت : آری

گفت : این هدایا از آن توست . پس جامه نو و چندین هدیه دیگر بدو داد . مؤذن گفت : این هدایا از بهر

چیست ؟

مرد گفت : ما به دین شما نیستیم و آیین دگری داریم . مرا در خانه دختری است بالغ و عاقل كه چندی است میل اسلام كرده است . هر چه او را نصیحت می گفتم سود نداشت . عالمان بسیاری از دین خود ، نزد او آوردم تا پندش دهند و او را به حجت و موعظه ، از اسلام برگردانند سودی نمی كرد . چنین بود كه تا روزی صدای تو را شنید . از خواهرش پرسید كه این صدای نا مطبوع چیست و از كجا است كه من در همه عمر ، چنین آواز زشتی از دیر و كلیسا نشنیده ام ؟ خواهرش گفت :كه این بانگ اذان است و اعلام وقت نماز مسلمانان . باورش نیامد . از دیگری پرسید ، او نیز همین را گفت .چون یقین گشتش كه این بانگ از مسجد مسلمانان است ، از مسلمانی دلش سرد شد . من نیز كه پدر اویم از تشویش و عذاب رستم و بر خود واجب كردم كه صاحب این بانگ را سپاس ها گویم و هدیه ها دهم . اگر بیش از این داشتم بیش از اینت می دادم .

حکایت پارسایان به نقل از مثنوی معنوی دفتر پنجم ابیات صفحة 3390 3367




طبقه بندی: حکایت های خواندنی،
برچسب ها: حکایت،

تاریخ : دوشنبه 23 تیر 1393 | 01:34 قبل از ظهر | نویسنده : ابراهیم قربانی نهرخلجی | نظرات

حاجی میرزا آقاسی صدر اعظم محمد شاه قاجار تصمیم گرفت با كمك فرنگیان در ایران توپ بسازد . هر چه به او گفتند بی نتیجه است فایده نكرد و اولین توپ ایران با زحمت و خرج زیاد ساخته شد . برای نمایش توپ و عمل كِردش حاجی ، شاه و همه رجال مملكتی را در میدان وسیعی دعوت كرده و توپ را به نمایش گذاشت ده نفر كاركنان پشت توپ قرار گرفتند و چاشنی توپ را كشیدند . گلوله به جای اینكه از دهانة توپ خارج شود از پشت عمل كرد و همه ی ده نفر بیچاره را  لَت و پار كرد . وضع میدان را می شود فهمید كه چه شد در این هنگام كه شاه ترسیده و می لرزید حاجی خونسرد جلو رفته تعظیم غرّائی كرد و گفت : قربانت گردم ملاحظه فرمودید ، توپی كه با دوست چنین كند  ببینید با دشمن چه می كند.

ضرب المثلها صفحة 73  




طبقه بندی: حکایت های خواندنی،
برچسب ها: حکایت،

تاریخ : یکشنبه 22 تیر 1393 | 05:04 بعد از ظهر | نویسنده : ابراهیم قربانی نهرخلجی | نظرات

آورده اند كه هارون الرشید خوابی دید كه گویی همة دندانهای او به یكبار از دهانش بیرون افتاد . بامداد خوابگزاری را آوردند و او تعبیر خواب خود را از او پرسید خوابگزار گفت زندگانی امیرالمؤمنین دراز باد همه خویشان و نزدیكان تو پیش از تو خواهند مرد ، چنانكه هیچ كس از خانواده تو باقی نمی ماند . هارون گفت این مرد را صد چوب بزنید كه سخنانی چنین دردناك به من گفت . اگر همه نزدیكان من پیش از من بمیرند زندگانی من چه ارزشی دارد . خوابگزار دیگری آوردند و همین خواب را برای او تعریف كردند خوابگزار گفت این خواب دلالت دارد بر این كه خلیفه عُمری دراز تر از نزدیكان خود خواهد یافت . هارون گفت راه خرد یكی است ، سخن همان است اما شیوه بیان كردن آن دو با هم خیلی فرق دارد ، به این مرد صد دینار بدهید .

پند پدر صفحة 44




طبقه بندی: حکایت های خواندنی،
برچسب ها: حکایت،

تاریخ : شنبه 21 تیر 1393 | 12:35 قبل از ظهر | نویسنده : ابراهیم قربانی نهرخلجی | نظرات

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

  • paper | خرید بک لینک | فروش بک لینک
  • ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو