حکایت ( عاقبت خودبینی و تحقیر دیگران )

شخصی در بنی اسرائیل فاسد بود به طوری كه بنی اسرائیل او را از خود راندند . روزی آن شخص به راهی می رفت به عابدی برخورد كرد كه كبوتری بر بالای سر او پرواز می كند و سایه بر او انداخته است . پیش خود گفت :من رانده شده هستم و او عابد است اگر من نزد او بنشینم امید می رود كه خدا به بركت او به من هم رحم كند .

این بگفت و نزد عابد رفت و همان جا نشست . عابد وقتی او را دید با خود گفت : من عابد این ملت هستم و این شخص فاسد است او بسیار مطرود و حقیر و خوار است . چگونه كنار من بنشیند ، از او رو گردانید و گفت : از نزد من برخیز .

خداوند به پیامبر آن زمان وحی فرستاد كه نزد آن دو نفر برو و بگو اعمال خود را از سر گیرند . زیرا من تمام گناهان آن فاسد را بخشیدم و اعمال آن عابد را ( به خاطر خود بینی و تحقیر آن شخص ) محو كردم .

یكصد موضوع 500 داستان  به نقل از شنیدنی های تاریخ صفحة 373





موضوع: حکایت های خواندنی، برچسب ها: حکایت،
[ چهارشنبه 14 اسفند 1398 ] [ 04:38 قبل از ظهر ] [ ابراهیم قربانی نهرخلجی ]

حکایت ( خواب خوش مسلمان )

سه تن در رهی می رفتند ؛ یكی مسلمان و آن دو دیگر ، مسیحی و یهودی . در راه درهمی چند یافتند . به شهری رسیدند درهم ها بدادند و حلوا خریدند . شب از نیمه شب گذشته بود و همگی گرسنه بودند ، اما حلوا جز یك نفر را سیر نمی كرد . یكی گفت : امشب را نیز گرسنه بخوابیم هر كه خواب نیكو دید ، این حلوا ، فردا طعام او باشد . هر سه خوابیدند . و مسلمان نیمه شب برخاست همه حلوا بخورد و دوباره بخوابید .

صبح شد عیسوی گفت : دیشب به خواب دیدم كه عیسی مرا تا آسمان چهارم بالا برد و در خانه خود نشاند . خوابی از این نیكو تر نباشد . حلوا نصیب من است .

 یهودی گفت : خواب من نیكو تر است . موسی را دیدم كه دست من گرفته بود و می برد . از همه آسمانها گذشتیم تا به بهشت رسیدیم . در میان راه تو را دیدم كه در آسمان چهارم آرمیده ای .

ولی مسلمان گفت : دوش محمد (صلی الله علیه و آله) به خواب من آمد و گفت : ای بیچاره ! آن یكی را عیسی به آسمان چهارم برد و آن دگر را موسی به بهشت ، تو محروم و بیچاره مانده ای . باری اكنون كه از آسمان چهارم و بهشت باز مانده ای ، بر خیز به همان حلوا رضایت ده . آنگاه برخواستم و حلوا را بخوردم كه من نیز نصیبی داشته باشم .

 رفیقان همراهش گفتند : و الله كه خواب خوش ، آن بود كه تو دیدی . آنچه ما دیدیم همه خیالات باطل بود .

حکایت پارسایان به نقل از مقالات شمس صفحة 107 






موضوع: حکایت های خواندنی، برچسب ها: حکایت،
[ دوشنبه 5 مرداد 1394 ] [ 09:14 قبل از ظهر ] [ ابراهیم قربانی نهرخلجی ]

حکایت ( شیوه درخواست )

شخصی از انصار (مسلمین مدینه) به حضور حضرت امام حسین(علیه السلام)برای درخواست كمك مالی آمد و تقاضای كمك كرد . حضرت امام حسین(علیه السلام) فرمود :

ای برادر انصاری ، آبرو و شخصیت خود را از سؤال رو در رو ، حفظ كن ، درخواست خود را در نامه ای بنویس من به خواست خدا آنچه  را كه موجب شادی تو است انجام خواهم داد  . مرد انصاری در نامه ای نوشت : ای حسین(علیه السلام) پانصد دینار به فلانی بدهكارم و او اصرار می كند كه طلبش را بپردازم با او صحبت كن تا وقتی كه پول دار شدم صبر كند . وقتی امام حسین(علیه السلام) نامه را خواندند به منزل تشریف بردند و كیسه ای حاوی هزار دینار آوردند و به آن مرد انصاری دادند و فرمودند :

با پانصد دینار بدهی خود را بپرداز و با پانصد دینار دیگر زندگی خود را سر و سامان بده و حاجت خود را جز به سه نفر نگو :

دیندار ـ جوانمرد ـ صاحب اصالت خانوادگی چرا كه در مورد آدم دیندار دین نگهدار اوست و مانع آن است كه آبروی تو را ببرد ، در مورد جوانمرد او به خاطر جوانمردی حیا و شرم می كند و در مورد كسی كه اصالت خانوادگی دارد او به خاطر نیازت ، آبروی تو رت نمی ریزد بلكه شخصیت تو را حفظ می كند و بدون بر آوردن حاجتت رد نمی شود .  

داستان دوستان جلد 2 صفحة 167 به نقل از نهج الشهاده صفحة 305






موضوع: حکایت های خواندنی، برچسب ها: حکایت،
[ یکشنبه 23 فروردین 1394 ] [ 09:09 بعد از ظهر ] [ ابراهیم قربانی نهرخلجی ]

حکایت ( نه به ماندن اطمینان دارید و نه برای رفتن آماده اید)

گویند صاحبدلی ، برای اقامه نماز به مسجدی رفت . نماز گزاران همه او را شناختند ؛ پس از او خواستند كه پس از نماز ، بر منبر رود و پند گوید . پذیرفت . نماز جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوی او بود . مرد صاحب دل برخواست و بر پله نخست منبر نشست . بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود . آنگاه خطاب به جماعت گفت : «مردم هر كس از شما كه میداند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد برخیزد » كسی برنخواست . گفت : « حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است ، برخیزد » باز كسی بر نخواست . گفت : « شگفتا از شما كه به ماندن اطمینان ندارید ؛ اما برای رفتن نیز آماده نیستید .

حکایت پارسایان به نقل از گزیده تذكرة الاولیاء صفحة 147





موضوع: حکایت های خواندنی، برچسب ها: حکایت،
[ پنجشنبه 16 مرداد 1393 ] [ 02:43 بعد از ظهر ] [ ابراهیم قربانی نهرخلجی ]

حکایت ( به اندازه بود ، باید نمود )

گویند شغالی ،‌چند پر طاووس بر خود بست و سر و روی خویش را آراست و میان طاووسان در آمد . طاووس ها او را شناختند و با منقار خود بر او زخم ها زدند .

شغال از میان آن ها گریخت و به جمع همجنسان خود بازگشت ؛ اما گروه شغالان نیز او را به جمع خود راه ندادند و روی خود را از او برمی گرداندند . شغالی نرمخوی و جهاندیده ، نزد شغال خود خواه و  فریبكار آمد و گفت : « اگر به آنچه بودی و داشتی ، قناعت می كردی ، نه منقار طاووسان بر بدنت فرود می آمد و نه نفرت همجنسان خود را بر می انگیختی . آن باش كه هستی و خویشتن را بهتر و زیباتر و مطبوع تر از آنچه هستی ، نشان مده كه به اندازه بود ، باید نمود .

حکایت پارسایان به نقل از قصص و تمثیلات مثنوی صفحة 92





موضوع: حکایت های خواندنی، برچسب ها: حکایت،
[ پنجشنبه 16 مرداد 1393 ] [ 02:41 بعد از ظهر ] [ ابراهیم قربانی نهرخلجی ]

حکایت ( جواب پانزده پرسش در دو کلمه )

آورده اند : سلطان محمود غزنوی روزی فرستاده ای به ماوراء النّهر ، نزد بغرا خان فرستاد . در نامه نوشته  بود خداوند می فرماید : « إنَّ اَكْرَمَكُم عِندَ اللهِ اَتْقیكُمْ »: بزرگوارترین شما نزد خداوند با تقواترین  شماست .(بخشی از آیه 13 سوره حجرات ) و اندیشمندان و نكته سنجان بر آنند كه این آیه برای رفع اتهام  نادانی مورد استفاده قرار می گیرد . زیرا برای روان انسان هیچ كمبودی بد تر و پست تر از نادانی نیست و متن صریح قرآن نیز به درستی این ادّعا  گواهی می دهد در جایی كه می فرماید : « و الّذینَ اُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ » خداوند مقام دانشمندان را رفیع می گرداند .(بخشی از آیه 11 سوره مجادله)

به همین دلیل از فقهای ماوراء النّهر و دانشمندان مشرق زمین و خردمندان دربار بغراخان می خواهیم كه از میان پرسش های مهم ، تنها به این موارد پاسخ دهند :

 نبوت چیست ؟ ولایت چیست ؟ دین چیست ؟ اسلام چیست ؟ ایمان چیست ؟ احسان چیست ؟ تقوا چیست ؟ امر به معروف چیست ؟ نهی از منكر چیست ؟ صراط چیست ؟ میزان چیست ؟ رحم چیست ؟ شفقت چیست ؟ عدل چیست ؟ فضل چیست ؟

وقتی این نامه به دست بغراخان رسید و از محتوای آن آگاه شد ، فقهای ماوراء النّهر را از گوشه و كنار فرا خواند و به آنان مشورت كرد . چند تن از فقهای برجسته و بزرگ ماوراء النّهر پذیرفتند كه در پاسخ سلطان محمود غزنوی كتابی بنویسند و در ضمن مطالب آن كتاب پرسش های او را پاسخ و برای این كار چهار ماه مهلت خواستند .

گویند این مهلت از چند جهت مضرّ بود مهم تر از همه آنكه رفت و آمد آن همه پیك و قاصد و تأمین هزینه زندگی فقها بسیار سنگین بود . تا اینكه محمد عبده كه دبیر بغراخان و مردی دانا و آگاه ، در سرودن شعر و نگارش نثر استاد و سخنوری شیوا سخن بود . گفت من در دو كلمه همة پرسش ها را پاسخ می دهم به صورتی كه دانشمندان و اسلام شناسان مشرق زمین پاسخ مرا بپذیرند و بپسندند .

پس قلم برداشت و در پایان پرسش های سلطان محمود غزنوی چنانكه احكام شرعی را می نویسند نوشت پیامبر(صلی الله علیه و آله) می فرماید‌ : « التَّعظِیمُ لِأمْرِ اللهِ وَ الشَّفَقَةُ عَلَی خَلْقِ اللهِ » «بزرگ داشتن فرمان خداوند و مهربانی با خلق خدا » .

فقهای ماوراء النّهر از تعجب انگشت به دهان گرفتند و شگفت زده شدند . گفتند همین است پاسخ كامل و همین است سخن شامل .

بغراخان از اینكه این كار به دست دبیر انجام شد و هیچ نیازی به فقها نبود ، سخت آشفته شد . وقتی پاسخ در غزنین به دست محمود غزنوی رسید همه آن را پسندیدند .

چهار مقاله ، چهل حكایت صفحة 59





موضوع: حکایت های خواندنی، برچسب ها: حکایت،
[ جمعه 10 مرداد 1393 ] [ 12:08 قبل از ظهر ] [ ابراهیم قربانی نهرخلجی ]

حکایت ( كشتی رانی مگس )

مگسی بر پر كاهی نشست كه آن پر كاه بر ادرار خری روان بود . مگس مغرورانه بر ادرار خر كشتی میراند و می گفت من علم دریا نوردی و كشتی رانی خوانده ام . در این كار بسیار تفكر كرده ام ببینی این دریا و این كشتی را و مرا كه چگونه كشتی می رانم او در ذهن كوچك خود بر سر دریا كشتی می راند آن ادرار دریای بی ساحل به نظرش می آمد و آن برگ كاه كشتی بزرگ زیرا آگاهی و بینش او اندك بود . جهان هر كس به اندازه ذهن و بینش اوست . آدم مغرور و كج اندیش مانند این مگس است .و ذهنش به اندازه درك ادرار الاغ و برگ كاه .

حكایات مثنوی به نثر صفحة 43





موضوع: حکایت های خواندنی، برچسب ها: حکایت،
[ چهارشنبه 8 مرداد 1393 ] [ 06:17 بعد از ظهر ] [ ابراهیم قربانی نهرخلجی ]

حکایت ( دیدار یار )

فردی پس از مدّت ها ریاضت كشیدن و چله نشینی و متوسل شدن به علوم غریبه و اسرار حروف و اعداد به قصد دیدار حضرت مهدی (عج الله تعالی فرجه الشریف) نتیجه نگرفت .

روزی در یكی حالات معنوی كه داشت ، به او گفته شد دیدن امام زمان(علیه السلام) برای تو ممكن نیست مگر آن كه به فلان شهر سفر كنی . به عشق دیدار پس از مسافرت طاقت فرسا به آن شهر رسید و در آن جا نیز به چله نشینی و عبادت پرداخت تا این كه در روز سی و هفتم یا سی و هشتم به او گفتند : الآن حضرت بقیة الله (ارواحنا له الفداء) در بازار  آهنگران ، در مغازه ی پیر مردی قفل ساز نشسته اند هم اكنون  برخیز و به خدمت حضرت شرفیاب شو .

با اشتیاق از جا برخواست و به طرف دكان پیر مرد رفت وقتی رسید دید حضرت ولی عصر(عج الله تعالی فرجه الشریف)  آنجا نشسته اند و با پیر مرد گرم گرفته اند و سخنان محبت آمیز می فرمایند .همین كه سلام كردم حضرت پاسخ فرمودند و اشاره به سكوت كردند در این حال دید پیر زنی ناتوان و قد خمیده عصا زنان آمد و با دست لرزان قفلی را نشان داد و گفت : اگر ممكن است برای رضای خدا این قفل را سه شاهی بخرید . پیر مرد هفت شاهی آن را خرید .همین كه پیر زن رفت امام زمان(علیه السلام) به آن شخص فرمود : آقای عزیز این منظره را تماشا كردی ؟ این طور شوید تا ما سراغ شما بیاییم . چله نشینی لازم نیست به جفر (علم اعداد) متوسل شدن ، سودی ندارد عمل سالم داشته باشید و مسلمان باشید تا من بتوانم با شما همكاری كنم .

از همه این شهر من این پیر مرد را انتخاب كرده ام زیرا او دیندار است و خدا را می شناسد این هم امتحانی كه داد . از اول بازار این پیر زن عرض حاجت كرد و چون او را محتاج و نیازمند دیدند در مقام  آن بودند كه ارزان بخرند و هیچ كس حتی سه شاهی هم از او نخرید و این پیر مرد به هفت شاهی (قیمت واقعی آن) خرید . هفته ای نمی گذرد مگر آن كه من به سراغ او آیم و از او دلجویی و احوالپرسی كنم .

عنایات حضرت مهدی(علیه السلام) به علماء و طلاب صفحة  202   





موضوع: حکایت های خواندنی، برچسب ها: حکایت،
[ یکشنبه 5 مرداد 1393 ] [ 02:21 قبل از ظهر ] [ ابراهیم قربانی نهرخلجی ]

حکایت ( درس خدا شناسی )

امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) روزی با جمعی از اصحاب خود از كوچه ای عبور می كرد حضرت پیر زنی را دید كه با چرخ نخ ریسی خود مشغول رستن پنبه است .حضرت سؤال كردند ای پیر زن خدای خود را به چه چیزی شناختی ؟ پیر زن به جای جواب دست از دسته چرخ برداشت طولی نكشید پس از چند مرتبه دور زدن چزخ از حركت ایستاد . پیر زن گفت یا علی چرخی به این كوچكی برای گردش احتیاج به شخصی چون من  دارد آیا ممكن است افلاك با این عظمت و كرات به این بزرگی بدون مدبری دانا و حكیم و صانعی توانا و با نظم معینی به گردش افتد و از گردش خود باز نایستد .

علی(علیه السلام) رو به اصحاب خود كردند و فرمودند : مانند این پیر زن خدا را بشناسید .

1001 داستان از زندگانی امام علی(علیه السلام) 





موضوع: حکایت های خواندنی، برچسب ها: حکایت،
[ جمعه 3 مرداد 1393 ] [ 02:52 قبل از ظهر ] [ ابراهیم قربانی نهرخلجی ]

حکایت ( بهمن یار و بو علی )

بو علی در حواس و در فكر انسان فوق العاده ای بود و شعاع چشمش از دیگران بیشتر و شنوائی گوشش نیز تیز بود  به طوری كه مردم درباره او افسانه ها ساخته اند .

مثلاً می گویند هنگامی كه در اصفهان بود صدای چكش مسگرهای كاشان را می شنید شاگردش بهمن یار به او گفت : شما از افرادی هستید كه كه اگر ادعای پیغمبری بكنید مردم می پذیرند و واقعاًاز خلوص نیّت ایمان می آورند .

بو علی گفت : این حرف ها چیست ؟ تو نمی فهمی ؟بهمن یار گفت نه مطلب از همین قرار است . بو علی خواست عملاً به او نشان بدهد كه مطلب چنین نیست . در یك زمستان كه با یكدیگر در مسافرت بودند و برف زیادی هم آمده بود مقارن طلوع صبح كه مؤذن اذان می گفت بو علی بیدار بود و بهمن یار را صدا كرد. بهمن یار گفت : بله . بوعلی گفت برخیز ـ بهمن یار گفت چه كار دارید . بو علی گفت خیلی تشنه ام یك ظرف آب به من بده تا رفع تشنگی كنم بهمن یار شروع كرد استدلال كردن كه استاد خودتان طبیب هستید . بهتر می دانید معده وقتی در حال التهاب باشد اگر انسان آب سرد بخورد معده سرد می شود  و ایجاد مریضی می كند بوعلی گفت من طبیبم و شما شاگرد هستید من تشنه ام شما برای من آب بیاورید چكار دارید .

باز شروع كرد به استدلال كردن و بهانه آوردن درست است كه شما استاد هستید و لكن من خیر شما می خواهم من اگر خیر شما را مراعات كنم بهتر از این است كه امر شما را اطاعت كنم پس از آن كه بو علی برای او اثبات كرد كه برخواستن برای او سخت است . گفت من تشنه نیستم خواستم شمارا امتحان كنم . آیا یادت هست به من می گفتی چرا ادعای پیغمبری نمی كنی ؟ اگر ادعای پیغمبری بكنی مردم می پذیرند شما كه شاگرد من هستی و چند سال است پیش من درس خوانده ای می گویم آب بیاور نمی آوری و دلیل برای من می آوری . در حالی كه این شخص مؤذن پس از گذشت چند صد سال از وفات پیغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله) بستر گرم خودش را رها كرده و بالای مأذنه به آن بلندی رفته است تا آن كه ندای اشهد ان لا اله الا الله و اشهد انّ محمداً رسول الله را به عالم برساند او پیغمبر است نه من كه بو علی سینا هستم .

چهل داستان صفحة 7





موضوع: حکایت های خواندنی، برچسب ها: حکایت،
[ پنجشنبه 26 تیر 1393 ] [ 07:58 بعد از ظهر ] [ ابراهیم قربانی نهرخلجی ]

حکایت ( حكم های گوناگون )

پنج نفر را در حال زنا گرفته نزد عمر آوردند ، عمر دستور داد بر همه آنان حد جاری كنند ، اتفاقاً امیرالمؤمنین(علیه السلام) در آنجا حاضر و به قضیه ناظر بود پس به عمر رو كرده فرمود : این حكم كه درباره آنان گفتی صحیح نبود عمر گفت پس خودتان بر آنان اقامه حد كنید امام(علیه السلام) یكی را پیش كشید گردنش را زد و دومی را سنگسار نمود و به سومی صد تازیانه زد و به چهارمی پنجاه تازیانه و به پنجمی فقط چند تازیانه . عمر در حیرت شده و مردم نیز در شگفت عمر گفت یا اباالحسن بر پنج نفر كه همگی مرتكب یك جرم شده بودند پنج حد مختلف جاری كردی ؟ آن حضرت فرمود اما نفر اول كه گردنش را زدم كافر ذمی بود كه شرایط ذمه خارج شده و حكمش كشتن است . و نفر دوم كه او را سنگسار كردم خودش زن داشت و زنایش محصنه بود و حكمش سنگسار است . و نفر سوم كه به او صد تازیانه زدم زن نداشت و نفر چهارم كه نصف حد زدم غلام بود و حكمش نصف حد است .و نفر پنجم كه او را تعزیر نمودم دیوانه بود و حدی نداشت و لیكن لازم بود به چند تازیانه تنبیه شود .

بر گرفته از كتاب قضاوتهای امیرالمومنین علی(علیه السلام) نویسنده : آیت الله علامه حاج شیخ محمد تقی تستری





موضوع: حکایت های خواندنی، برچسب ها: حکایت،
[ چهارشنبه 25 تیر 1393 ] [ 12:59 قبل از ظهر ] [ ابراهیم قربانی نهرخلجی ]

حکایت ( مؤذن ناخوش آواز )

در شهری مسجدی بود و آن مسجد را مؤذنی كه بس ناخوش آواز بود . مسلمانان او را از گفتن اذان باز می داشتند اما او به اذان خود اعتقادی سخت داشت و ترك آن را روا نمی شمرد .

روزی در مسجد نشسته بود و وقت نماز را انتظار می كشید تا بر مناره رود و بانگ اذان در شهر افكند . ناگاه مردی به جانب او كرد . نزدش آمد و نشست .

گفت : مؤذن این مسجد تویی ؟

گفت : آری .

گفت : هر صبح و شام ، تو از این مسجد ، اذان می گویی ؟

گفت : آری

گفت : این هدایا از آن توست . پس جامه نو و چندین هدیه دیگر بدو داد . مؤذن گفت : این هدایا از بهر

چیست ؟

مرد گفت : ما به دین شما نیستیم و آیین دگری داریم . مرا در خانه دختری است بالغ و عاقل كه چندی است میل اسلام كرده است . هر چه او را نصیحت می گفتم سود نداشت . عالمان بسیاری از دین خود ، نزد او آوردم تا پندش دهند و او را به حجت و موعظه ، از اسلام برگردانند سودی نمی كرد . چنین بود كه تا روزی صدای تو را شنید . از خواهرش پرسید كه این صدای نا مطبوع چیست و از كجا است كه من در همه عمر ، چنین آواز زشتی از دیر و كلیسا نشنیده ام ؟ خواهرش گفت :كه این بانگ اذان است و اعلام وقت نماز مسلمانان . باورش نیامد . از دیگری پرسید ، او نیز همین را گفت .چون یقین گشتش كه این بانگ از مسجد مسلمانان است ، از مسلمانی دلش سرد شد . من نیز كه پدر اویم از تشویش و عذاب رستم و بر خود واجب كردم كه صاحب این بانگ را سپاس ها گویم و هدیه ها دهم . اگر بیش از این داشتم بیش از اینت می دادم .

حکایت پارسایان به نقل از مثنوی معنوی دفتر پنجم ابیات صفحة 3390 3367





موضوع: حکایت های خواندنی، برچسب ها: حکایت،
[ دوشنبه 23 تیر 1393 ] [ 01:34 قبل از ظهر ] [ ابراهیم قربانی نهرخلجی ]

حکایت ( توپی كه با دوست چنین كند ببینید با دشمن چه می كند )

حاجی میرزا آقاسی صدر اعظم محمد شاه قاجار تصمیم گرفت با كمك فرنگیان در ایران توپ بسازد . هر چه به او گفتند بی نتیجه است فایده نكرد و اولین توپ ایران با زحمت و خرج زیاد ساخته شد . برای نمایش توپ و عمل كِردش حاجی ، شاه و همه رجال مملكتی را در میدان وسیعی دعوت كرده و توپ را به نمایش گذاشت ده نفر كاركنان پشت توپ قرار گرفتند و چاشنی توپ را كشیدند . گلوله به جای اینكه از دهانة توپ خارج شود از پشت عمل كرد و همه ی ده نفر بیچاره را  لَت و پار كرد . وضع میدان را می شود فهمید كه چه شد در این هنگام كه شاه ترسیده و می لرزید حاجی خونسرد جلو رفته تعظیم غرّائی كرد و گفت : قربانت گردم ملاحظه فرمودید ، توپی كه با دوست چنین كند  ببینید با دشمن چه می كند.

ضرب المثلها صفحة 73  





موضوع: حکایت های خواندنی، برچسب ها: حکایت،
[ یکشنبه 22 تیر 1393 ] [ 05:04 بعد از ظهر ] [ ابراهیم قربانی نهرخلجی ]

حکایت ( شیوه بیان )

آورده اند كه هارون الرشید خوابی دید كه گویی همة دندانهای او به یكبار از دهانش بیرون افتاد . بامداد خوابگزاری را آوردند و او تعبیر خواب خود را از او پرسید خوابگزار گفت زندگانی امیرالمؤمنین دراز باد همه خویشان و نزدیكان تو پیش از تو خواهند مرد ، چنانكه هیچ كس از خانواده تو باقی نمی ماند . هارون گفت این مرد را صد چوب بزنید كه سخنانی چنین دردناك به من گفت . اگر همه نزدیكان من پیش از من بمیرند زندگانی من چه ارزشی دارد . خوابگزار دیگری آوردند و همین خواب را برای او تعریف كردند خوابگزار گفت این خواب دلالت دارد بر این كه خلیفه عُمری دراز تر از نزدیكان خود خواهد یافت . هارون گفت راه خرد یكی است ، سخن همان است اما شیوه بیان كردن آن دو با هم خیلی فرق دارد ، به این مرد صد دینار بدهید .

پند پدر صفحة 44





موضوع: حکایت های خواندنی، برچسب ها: حکایت،
[ شنبه 21 تیر 1393 ] [ 12:35 قبل از ظهر ] [ ابراهیم قربانی نهرخلجی ]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات