شخصی را زنی بود با جمال و خدمتكار ، و باغی و كتابی . روزی به باغ می رفت و كتاب می خواند و روزی با زن می نشست . چون مرگ نزدیك شد ، باغ را گفت :تو را آب دادم و آبادان داشتم . امروز من می روم ، با من چه خواهی كرد ؟ از باغ آوازی آمد كه مرا پای نباشد كه با تو بیایم و چون تو بروی ، دیگری خواهد آمد و در من آسود . مرد از باغ نومید شد .

پس رو به زن كرد و گفت : من عمر در سر تو كردم و از بهر تو رنج ها كشیدم . امروز بخواهم رفت . چه كنی ؟ گفت تا زنده باشی خدمت كنم و اگر بمیری ، جزع و فریاد كنم و چون تو را ببرند ،تا لب گور با تو  بیایم و چون در خاك پنهان شوی ، در خاك نیایم ؛ اما بنالم و بگریم و باز گردم و شوهری دیگر كنم . مرد از وی نیز نومید شد .

روی به كتاب كرد و گفت : بخواهم رفت . چه خواهی كرد ؟ گفت با تو باشم و اگر در گور شوی ، مونس تو باشم و چون قیامت شود ، دستگیر تو شوم و هرگز تو را تنها نگذارم .




طبقه بندی: حکایت های خواندنی،
برچسب ها: حکایت ( همراه همیشگی )،

تاریخ : چهارشنبه 2 مهر 1393 | 05:48 بعد از ظهر | نویسنده : ابراهیم قربانی نهرخلجی | نظرات

  • paper | خرید بک لینک | فروش بک لینک
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic