حکایت ( چوپانی که به وزارت رسید )

چوپانی به وزارت رسید . هر روز بامداد بر می خواست و كلید بر می داشت و در خانه پیشین خود باز می كرد و ساعتی را در خانه چوپانی خود می گذراند . سپس بیرون می آمد و به نزد امیر می رفت شاه را خبر دادند كه وزیر هر روز صبح به خلوتی می رود و هیچ كس را از كار او آگاهی نیست . امیر را میل بر آن شد تا بداند كه در آن خانه چیست . روزی ناگاه از پس وزیر (چوپان ) بدان خانه در آمد . وزیر را دید كه پوستین چوپانی بر تن كرده و عصای چوپانان به دست گرفته و آواز چوپانی می خواند . امیر گفت : ای وزیر ! این چیست كه می بینم؟وزیر گفت : هر روز بدین جا می آیم تا ابتدای خویش را فراموش نكنم و به غلط نیفتم ،  كه هر كه روزگار ضعف ، به یاد آرد ، در وقت توانگری به غرور نغلتد .

امیر انگشتری خود از انگشت بیرون كرد و گفت : بگیر و در انگشت كن ؛ تا كنون وزیر بودی اكنون   امیری





موضوع: حکایت های خواندنی، برچسب ها: حکایت ( چوپانی که به وزارت رسید )،
[ چهارشنبه 2 مهر 1393 ] [ 05:52 بعد از ظهر ] [ ابراهیم قربانی نهرخلجی ]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات