خاطراتی از همرزم شهید داوود رضامند ، جناب آقای بهرام كریمی

خاطراتی از همرزم شهید ، جناب آقای بهرام كریمی

من و داود سال 12 / 04 / 62  پس از گذراندن آموزش مقدماتی از سپاه  فریدن به شهرک دارخوئین اهوا ز مقر لشگر 14 امام حسین (ع)   ا عزام وبه گروهان با هنر گردان یا زهرا معرفی  شدیم. داوود فردی زرنگ وشوخ طبع بود وبا شوخی هایش لحظه های شیرین وبا نشاطی داشتیم. مدتی که دراهواز بودیم هوا بشدت گرم بود ودمای هوا اغلب به بالای 50 درجه می رسید تا جایی که از شدت گرما پلاکهاای که به گردن داشتیم آنقدر داغ می شد که پوست گردنمان را می سوزاند. داود به شوخی می گفت: كریمی كلید بهشت مارا می سوزاند بیا  این كلید ها را از گردنمان در بیاوریم...

پس از چند روزی ازاهواز به کردستان اعزام شدیم. یک شب در ساختمانی بودیم كه آب نبود , 24 ساعت آب و غذا نخورده بودیم , بعد از آنکه آب وغذا ویخ آوردند , با قنداق تفنگ یخها را می شكستیم , فرمانده ما سر رسید وبه مزاح گفت این تفنگهای شما یخ شكن است یا صف شكن ,داوود در جواب گفت فعلا كه یخ شكن هستند بموقع با آنها صف هم می شكنیم  .

از آنجا با هلی کوپتر برای عملیات به منطقه حاج عمران عراق اعزام شدیم , منطقه ای صعب العبور و پوشیده از درختان جنگلی , طبیعتا عملیات در چنین مناطقی بسیار سخت بود قرار بود در این عملیات تپه ها ی مشرف به پادگان حاج عمران را فتح كنیم , قبلا بارها این تپه ها فتح شده بود اما با آتش سنگین و هلی برن نیروهای کماندوی عراق سقوط کرده بود. با توجه به صعب العبور بودن منطقه جاده ای احداث نشده بود , کار پشتیبانی ورساندن مهمات ، سلاح , آب ومواد غذایی در چنین مناطقی از حساسترین وسختترین کارها به شمار می رفت و رساندن امکانات به نیروها فقط با پای پیاده وچهار پا (قاطر ) امکان پذیر بود معمولا مسیرصعب العبور , پوشیده از درختان جنگلی و در زیر آتش مستقیم دشمن قرار داشت و احتمال گم شدن افراد دور از انتظار نبود با شرایط موجود برای رساندن امکا نا ت افرادی شجاع و ورزیده انتخاب می شدند. از سوی فرماندهی گردان من وداوود وچند نفر دیگر برای این ماموریت انتخاب شدیم. ما دو نفر مقداری نان خشك و چند بیست لیتری آب و تعدادی اسلحه و مهمات بار قاطر کردیم و با استفاده از تاریکی شب واستتار پوشش جنگل به سوی تپه های مقصد حرکت کردیم.

هوا کم کم روشن شد ما بناچار در دید دشمن قرار گرفتیم   ظاهرا دیدبان دشمن ما را دیده  بود و مسیر را زیر آتش خمپاره  گرفت. از صدای انفجار گلوله های خمپاره که درچند متری ما به زمین می خورد قاطر رم كرد شرایط سختی پیش آمد داوود با مهارت قاطر را آرام کرد ولی لحظه ای آتش قطع نمی شد مقداری از بارها روی زمین ریخته بود افرادی که با ما بودند از شدت آتش دشمن دچار اضطراب شده بودند و هر کس پشت سنگی موضع گرفته بود یک لحضه متوجه شدم دیدم داوود هم که پشت سنگی موضع گرفته , از شدت دود خمپاره ها که در اطرافش به زمین خورده بود همه صورتش سیاه شده درمیان آن همه آتش ودود نگاهش به من بود و می خندید داندانهای سفیدش درمیان چهره دود گرفته اش برق می زد. همه بارها در زیر آتش خمپاره ها از بین رفته بود خندیدن داود در آن شرایط سخت و پر اضطراب بسیار پر معنا بود. راستی آن جوانک کم سن وسال درآن شرایط سخت و پراضطرب که هر جنبنده ای از ترس مرگ پریشان می شد بی مهابا به  چه می خندید ؟؟...   

چند روز بعد برای  ادامه عملیات به سمت همان تپه ها حرکت کردیم اینبار هر دو تک تیرانداز بودیم شب عملیات تپه ها فتح شد. ساعت 10 صبح روز بعد هلی كوپترهای دشمن تپه را بمباران كردند كه بیشتر بچه ها شهید یا زخمی  شدند و بار دیگر تپه ها سقوط کرد.  من و داود و یك نفر دیگر ازسمت شیاری به سمت نیروهای خودی که مشرف بر آن تپه ها بودند حرکت کردیم فقط یك اسلحه داشتیم آن هم دست من بود و قمقمه های آب را داود حمل میكرد , یك خمپاره 120كنار ما به زمین خورد كه هر سه ما را موج انفحار گرفت . یك تركش به كمر من خورد ولی آن دو سالم بودند مرا به عقب منتقل کردند , من آنجا از داود جدا شدم و بعد از آن دیگر از او خبری نشد.





موضوع: شهید داوود رضامند، برچسب ها: خاطراتی از همرزم شهید داوود رضامند جناب آقای بهرام كریمی، نهرخلج،
[ شنبه 20 دی 1393 ] [ 10:20 بعد از ظهر ] [ ابراهیم قربانی نهرخلجی ]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic